شب...

ضیافت امشب
شب است و شراب و عشق
و من
که راوی بیتابی توام
و تو
که جاری در گمشدگی منی
من از تو میمیرم و تو از من
بیا عاشقی را رعایت کنیم زگلهای عاشق حمایت کنیم

ضیافت امشب
شب است و شراب و عشق
و من
که راوی بیتابی توام
و تو
که جاری در گمشدگی منی
من از تو میمیرم و تو از من

میان بیراهه های تنهایی ام انتظارت را میکشم
تو نمیآیی
و سهم من از تو
همین بیراهه های تنهایی است

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم'' دوستت دارم''
تو نهراس و آنكس باش...
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم...
بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم
كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند..
بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد
برايت جان دهم و تو را ستايش كنم
بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.
نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم...
ميخواهم بينديشي كه
همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست
هرچند كه جاهلانه فكري باشد.
كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه
جز تو كسي نيست...
همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم
نقش حقيقت را...
همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش ....
ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت
خندید!اندوه تنهاییم در زلال
چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم
آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند
و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان
می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام
بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم
دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !
دلتنگیهایم را به کی بگویم؟
به باد او که فقط میگریزد
به باران او که فقط میگرید
به کوه او که فقط صبوری میکند
ای باد چه میشد اگر مثل تو گریز پا بودم
ای باران چه میشد اگر کمی گریه به من قرض میدادی
ای کوه چه میشد اگرکمی صبر برایم هدیه میفرستادی
دلتنگیهایم را به کی بگویم؟
به شعر او که با این همه احساسات وامانده
به قلم او که تاب ماندن ندارد
به کاغذ او که پر از شب نوشتههای تنهاییام شده
به تو نه چونکه تو فقط میشنوی و میگریزی و فراموش میکنی
دلتنگیهایم را به تو که میگویم
دلتنگتر میشوم پس تو بگو که دلتنگیهایم را به کی بگویم؟؟


شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

تو را همانگونه که هستي دوست دارم
همانگونه با هر چه که داري و نداري
صدايت نوازشگر روحم
و عشقت آغازگر بودنم
و وجودت دليل ماندنم
هر جا که هستم
هر جا که باشم
هر جا که خواهم بود
با توام و با تو نفس مي کشم
تمام قلبم را بخشيدم
پس ديگر نمي توانم لحظه ايي از تو دور شوم
عشقم
تو را همانگونه که هستي دوست دارم.

دلتنگی تو هم برای من زیباست
هر چیز که برای تو باشد زیباست
ای عزیز تر از جانم
اینجا هیچ ثانیه ایی بدون فکر کردن به تو نمی گذرد
اینجا فقط عشق تو هست و بس.
و با اینکه می دونم عشق ما فاصله ها را شکسته
اما من هر لحظه دلتنگتم..هر لحظه
من در خلوت بودن خویش عشقت را فریاد زدم
تا بی نهایتی که فقط از توست
تو باشی و عشق باشد و تو و باز هم تو...
من هر خط را پر می کنم از اسم تو
تا خطی در بودن من نباشد بی اسم تو.