تبليغاتX
زلال

زلال

بیا عاشقی را رعایت کنیم زگلهای عاشق حمایت کنیم

شب...

ضیافت امشب

شب است و  شراب و عشق

و من

که راوی بی­تابی توام

و تو

که جاری در گمشدگی منی

من از تو می­میرم و تو از من

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:43  توسط مرجان   | 

بیراهه تنهایی

 

میان بیراهه های تنهایی ­ام انتظارت را می­کشم

تو نمی­آیی

و سهم من از تو

همین بیراهه های تنهایی است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:35  توسط مرجان   | 

همین یک شب

 امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم'' دوستت دارم''

تو نهراس و آنكس باش...

بگذار با هر آنچه در توان دارم

همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم...

بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم

كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند..

بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد

برايت جان دهم و تو را ستايش كنم

بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم...

ميخواهم بينديشي كه

همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست

هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه

جز تو كسي نيست...

همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم

نقش حقيقت را...

همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.


اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش ....


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:45  توسط مرجان   | 

ای همه من

 

ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت

خندید!اندوه تنهاییم در زلال

چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم

آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند

و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان

می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام

بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم

دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:28  توسط مرجان   | 

دلتنگیهایم را به کی بگویم؟

 

دلتنگیهایم را به کی بگویم؟

به باد او که فقط می‌گریزد

 به باران او که فقط می‌گرید

به کوه او که فقط صبوری می‌کند

ای‌ باد چه می‌شد اگر مثل تو گریز پا بودم

ای باران چه می‌شد اگر کمی گریه به من قرض می‌دادی

ای کوه چه می‌شد اگرکمی صبر برایم هدیه می‌فرستادی

دلتنگیهایم را به کی بگویم؟

به شعر او که با این همه احساسات وامانده

به قلم او که تاب ماندن ندارد

به کاغذ او که پر از شب نوشته‌های تنهایی‌ام شده

به تو نه چونکه تو فقط می‌شنوی و می‌گریزی و فراموش می‌کنی

دلتنگیهایم را به تو که می‌گویم

دلتنگ‌تر می‌شوم پس تو بگو که دلتنگیهایم را به کی بگویم؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:29  توسط مرجان   | 

آغوش تو...

 
چه زیباست رها شدن در آغوش تو
همراه شدن با تو تا فراسوی سکوت
تا اوج رویایی
که به انتها نمی رسد
من وتو باشیم
و خدایی که دستانمان را به یکدیگر می فشارد
و چه زیباست این همه زیبایی
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:58  توسط مرجان   | 

تو...

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد


سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد


واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند


اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند


انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد


پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند


وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد


شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد


صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:29  توسط مرجان   | 

همانگونه که هستی...

 

تو را همانگونه که هستي دوست دارم

همانگونه با هر چه که داري و نداري

صدايت نوازشگر روحم

و عشقت آغازگر بودنم

و وجودت  دليل ماندنم

هر جا که هستم

هر جا که باشم

هر جا که خواهم بود

با توام و با تو نفس مي کشم

تمام قلبم را بخشيدم

پس ديگر نمي توانم لحظه ايي از تو دور شوم

عشقم

تو را همانگونه که هستي دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:50  توسط مرجان   | 

دلم برات تنگه...

 

 

دلتنگی تو هم برای من زیباست

هر چیز که برای تو باشد زیباست

ای عزیز تر از جانم

اینجا هیچ ثانیه ایی بدون فکر کردن به تو نمی گذرد

اینجا فقط عشق تو هست و بس.

و با اینکه می دونم عشق ما فاصله ها را شکسته

اما من هر لحظه دلتنگتم..هر لحظه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:52  توسط مرجان   | 

فقط تو...

 

من در خلوت بودن خویش عشقت را فریاد زدم

تا بی نهایتی که فقط از توست

تو باشی و عشق باشد و تو و باز هم تو...

من هر خط را پر می کنم از اسم تو

تا خطی در بودن من نباشد بی اسم تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:42  توسط مرجان   |